فهرست

همزمان با دومین سالگرد شهادت سردار دلها؛

عصر شعر مجازی «جهان مرد» در کرمان برگزار شد

در دومین سالگرد شهادت سردار سپهبد حاج قاسم سلیمانی عصر شعر مجازی «جهان مرد» در کرمان برگزار شد.

به گزارش روابط عمومی اداره کل کتابخانه های عمومی استان کرمان، به مناسبت دومین سالگرد شهادت سردار حاج قاسم سلیمانی، سومین محفل از سلسله عصر شعرهای «جهان مرد» روز دوشنبه ۱۳ دی‌ماه  توسط محفل ادبی ترنم و با همکاری کنگره بین المللی انتقام سخت و مشارکت تعدادی از استان های کشور، با حضور احمد وفائی، مدیرکل کتابخانه های عمومی استان کرمان؛ علی حسنی، مدیر اجرایی دومین کنگره بین المللی شعر انتقام سخت؛ در سالن خواجوی کرمانی اداره کل کتابخانه عمومی استان کرمان و در بستر اسکای روم برگزار شد.

در این برنامه شاعران استان های کرمان، تهران، مرکزی، اصفهان، یزد، فارس، گیلان، مازندران، البرز، همدان و سمنان شعرهای خود را قرائت نمودند.

حامد حسینخانی، علی حسنی، محمد زارعی، محسن ناصحی، عالیه مهرابی، غلامرضا کافی، نیره جهان بین، شعبان کرم دخت، الهام نجمی، حسن کرمی، زینب دولتخواهی و مهدی گنجی در این مراسم شعرخوانی داشتند.

شعر علی حسنی، مدیر اجرایی دومین کنگره بین المللی شعر انتقام سخت؛ استان تهران

به نام او که مِی از «لا تَخَفْ» در ساغرش کرده

کسی که اَخم او بر دشمنان زیبا ترش کرده

جوان مردی، بصیرت، عشق، تقوا، معرفت، ایثار

کسی که جمع این تندیس ها نام آورش کرده

همان فرمانده ای که خویش را سرباز می داند

همان فرمانده که اخلاص را هم سنگرش کرده

سه ساله دختری محجوب دیدم مادرش میگفت

به پاس حاج قاسم چادر مشکی سرش کرده

الا ای سرو در بغداد اُفتاده تماشا کن

گلستان را چگونه داغ هجران پرپرش کرده

سرود عشق تو در خاطر تاریخ خواهد ماند

چنان لالایی مادر که کودک از برش کرده

شعر حامد حسینخانی، عضو محفل ادبی ترنم کرمان

هنوز آوازِ جانسوزِ تو از اروند می‌آید

صدایت از غریبستان، خروش آوند می‌آید

هنوز از کهکشانِ اشک هایت بر لبِ کارون

برای مادران، پیراهنِ فرزند می‌آید

سحرگاهی که ما، در بلخ، خوابِ تلخ می‌دیدیم

خبر دادند از بغداد، عطرِ قند می‌آید!

تورا در خاطراتِ آفتابی جستجو کردم

مگر بارانِ چشمانم، از این پس، بند می‌آید؟!

خیابان‌ها سراسر رودهای نوحه‌خوان بودند

تمامِ شهر می‌خواندند و می‌گفتند: می‌آید!

تو اهلِ روستای کوچ بودی، خانه‌ات عشق است!

از این پس باد از یادِ تو عطرآکند، می‌آید

مزارِ لاله‌ها بر کوهسارِ غربتِ کرمان

چراغان شد که آن سردارِ بی‌مانند می‌آید

یکی از کربلای پنج، در باران صدا می‌زد:

که بعد از سال‌ها، فرمانده با لبخند می‌آید!

صدا می‌زد شهیدان را که سر از خاک بردارید

قیامت قامتِ یاران، به خون سوگند، می آید

خودش می‌خواست در آتش بسوزد تا به رقص آید

ببین از کوچه‌ها بویِ گُل و اسپند می‌آید

تو را می‌بینم ای نستوه! ای بشکوه! ای چون کوه!

به یادم قلّه‌های سرکشِ الوند می‌آید

در و دیوارِ این سامان، شهیدِ عکس‌های توست

نگاهت را که می‌بینم، زبانم بند می‌آید!

در سینه ی سرخ افق پیداست سوسویش
خورشید گاهی می نشیند گرم پهلویش

اندوه را می گستراند در شفق زاران
در سوگِ او گل می زند از خون به گیسویش

بارانِ حق حق، خوابِ دریا می آشوبد
امواج می گریند و توفان مست هوهویش

یعنی که تا روزِ قیامت شرمسارانند
آری، تمامِ آبها شرمنده ی رویش

زیرا که بانوی تمامِ آبها زهراست
هفتاد دریا تا ابد جاریست در جویش

رودِ فرات آن قطره ی ناچیز چندین قرن
با کربلایی از عطش، افتاده در کویش

خون گلو آمیخت با سرچشمه ی کوثر
بوی خدا پیچید در گلهایِ شب بویش

یاس مدینه آمد و در کربلا گل داد
تا لاله بگذارد ازاین پس سر به زانویش

این راز را میخِ در آن خانه می داند
اول شهیدِ کربلا بودست، پهلویش

وقتی علی با چاه شرح نینوا می گفت
در خانه پنهان بود عاشورایِ بانویش

آن سر که روی منبری از نیزه می خواند
خورشید کرنش کرده در محرابِ ابرویش

بعد از رسول الله گویا رسم بر این بود
قرآن به روی نیزه، چشم کوفیان سویش!

بر چینِ زلف او حجازش ترکتازی کرد
خطِ خراسان در عراقِ خالِ هندویش

دیدند رویِ قایقِ خون، قامتِ ساقی
پارو زده در تیغ ها با هر دو بازویش

زینب میانِ خیمه ها سعیِ صفا می کرد
تا زمزمِ آتش بجوشد از تکاپویش

او با طوافی در غروب سرخِ عاشورا
می گشت دنبالِ دلِ گمگشته آهویش

این شعر دیگر شرمگین شد شور برپا کن
شاعر چه می دانی تو از شور و هیاهویش؟
 

شعر محمد زارعی، دبیر سابق انجمن ادبی شهرستان دلیجان؛ استان مرکزی

امیری ارجمند است و سپاهی پاسدارنش

همه سردارها در جبهه ی حق سربدارانش

خودش السابقون السابقون شد در صف خدمت

و هستند از ملائک صف به صف خدمتگزارانش

به جای خون او از زخم هایش نور میریزد

شب است اما شب قدر است صبح تیربارانش

خبر آمد که؛ می آیند صیادان پی صیدش

خبر برگشت که؛ گشتند صیادان شکارانش

خودش میگفت که یاران همه رفتند و جا ماندم

ولی در در راه حق پیشی گرفت از همقطارانش

اگر پشت جهان از بیم یک سرباز او لرزید

از این سربازها مولای ما دارد هزارانش

به قاسم در شکوه و یکه تازی رشک میورزد

سلیمانی که از جن و ملک هستند یارانش

گرفته دست بر زانو و حکما یا علی گفته

که رودرروی او زانو زده قدرتمدارانش

لباس رزم اگر بر تن کند چون مالک اشتر

تماشا دارد احوال جمل ها و سوارانش

اگر چه ریخت خون او هدر اما نرفت، آخر

خداوند است شخصا خون بهای جان نثارارانش

پر از آرامش است این مرد عاشق گر چه در ظاهر

به یغما می برد آرام را عشق از دچارانش

میان گریه ها، در سجده ها، در خلوت شب ها

قراری بسته پنهانی خدا با بیقرارانش

گرفت این مرد دشمن را به بازی، بعد او را برد

که حتی جنگ هم بازی است پیش کهنه کارانش

به سوی حق مسیر وصل او کوتاه شد زیرا

شهادت میرود گاهی به سوی رهسپارانش

کسانی که چنان اویی ندارند عاشقش هستند

مشخص میشود کیفیت می با خمارانش

تو ای دشمن! بترس از انتقام سخت، از روزی

که او را زنده دیدی در میان سوگوارانش

چُنان غَرا... چُنان بُرا... چُنان گیراست تکبیرش

که در توصیف او تکبیر گفتند اهل تکفیرش

اگر آنی بیفتد خم به ابرویش، به جمع کفر

سری بر تن نخواهد ماند زیر رقص شمشیرش

پس از پیکار او جغرافیا از ظلم خالی شد

پس از پیکار او دل کند تاریخ از اساطیرش

برای اقتدارش مرز تعیین میکند انگار

زمانی که زمین زخمی شود با سایه ی تیرش

شیاطین می نهنداز شوکت او سر به درگاهش

سلاطین می نهنداز قهر او گردن به زنجیرش

بگو روباه و گرگ این بیشه را خالی کند وقتی

به خاک و خون کشیده پوزه ی کفتار را شیرش

پلنگان در خیال خام خود دنبال صید او

که افتاده ست این خورشید، روی ماه تصویرش

کسی که در جوانی نذر قاسم کرد جانش را..

یکی مثل حبیب ابن مظاهر میشود، پیرش

یکی چون مالک اشتر شده در جنگ با کفار

امیری که شده شخص امیرالمومنین میرش

امیران، آمران، مامورهای تحت فرمانش

قهاران، قاهران، مقهورهای تحت تسخیرش

کسی دیگر به این میهن نگاه چپ نخواهد کرد

که هر کس را هوا برداشت او کرده زمینگیرش

به آتش میکشد خرگاه دشمن را نفس هایش

که در قاموس اهل معرفت آه است و تاثیرش

برای او تمام زندگی یک خوابِ شیرین است

که با فیض شهادت، میکند یک روز، تعبیرش
 

شعر عالیه مهرابی، دبیر محفل ادبی شفق استان یزد

چه رودارود لبخندی چه نوشانوش آوازی

رجزخوان شد غمت درما عجب سوزی عجب سازی

حیات جاودان یعنی که بعد از خویش برخیزی

رجز یعنی که وحشت را به جان مرگ اندازی

تو کوتاه آمدی از خود ولی از آرمانت نه

که بنویسند بعد از این چه اطنابی چه ایجازی!

پس از تو تازه فهمیدم چه بازیهاست در عالم

یکی سرگرم جانبازی! یکی گرم ورق بازی

الا هدهد چه اوردی تو از ملک سلیمانش

بیا و نامه را واکن بخوان بر سایه ها رازی

اگر دست ستم رو شد اگر شب جامه وارو شد

یقین دارم پس از خونت ، غمت آمد به غمازی

از آن قدقامتِ قامت در این طوفان ترین حیرت

فقط دستی به جا مانده که طرحی نو دراندازی

بگو (مکتب )شناسان را که از دست تو بنویسند

عجب پایان زیبایی، چه بی پایان سراغازی

شعر غلامرضا کافی، دبیر محفل ادبی قند پارسی استان فارس

مرحبا سپاهی مرد، شرزه شیر کرمانی

داوبرد دیو اوژن، قاسم سلیمانی‌

ای جبال بارز*را، خود نمونه ای بارز

در خروش رودارود باشکوه و طغیانی

حبّذا یل ناورد، ای حماسه طوفان-مرد

از تو می‌شود آرام، این کران طوفانی

جنگ اگر که خون افشان، دست از آن نمی‌شویی

خصم اگر که رویین تن، روی از آن نگردانی

تیغ مالک اشتر، زهد مالک دینار

اول صف پیکار، آخر مسلمانی!

ای دل مسلمانان، در پناه نامت گرم

خاطر بداندیشان از تو در پریشانی

هار اگر سگ داعش، بر جگر نهی داغش

فیل فحل تکفیری، گردنش بپیچانی

تا تویی در این میدان، سرشکسته اسراییل

در امان بود جولان، تا تو گرم جولانی

گرز و به رز و بازو نیست، گوهر مصاف امروز

عصر، عصر تدبیر است، آنچنان که می‌دانی

خدعه می‌کنی با خصم، در ذکاوتی پیدا

عجز دشمنان اینجاست: نقشه‌های پنهانی

حرز جانت از حافظ، مصرعی بلند آمد

در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی

شعر نیره جهان بین، عضو محفل ادبی دکتر معین استان گیلان

از کربلا تا خاورمیانه (سردار سلیمانی)

صحرا میان هاله‌ای ترسان

انسانیت پندار مبهم بود

هر گوشه‌ای آتش به پا بود و

هر گوشه‌ای مثل جهنم بود

خون از لب شمشیرها می‌ریخت

آب از عطش غرق تلاطم شد

پرچم کنار قامت سردار

بر خون نشست و قامتش خم بود

تیر از گلو قصد گذر میکرد

تا بوی شیر از تیر برخیزد

تا وا شود باب الحوائج با

طفلی که در خط مقدم بود

بیمار در چنگال تب می‌سوخت

آتش در اطرافش گلستان شد

دستان ابراهیمِ عاشورا

بر زخم‌های تازه مرحم بود

زنجیر بر پا بوسه‌ها می‌زد

خار مغیلان ناله سر می‌داد

خون از گلوی کوچه‌ها می‌ریخت

بر رد پایی که مصمم بود

از واقعه تا اربعین هرچند

یک فصل کوتاه چهل روزه‌ست

در این جهان رو به تاریکی ،

روشنگری ، قدر مُسلّم بود

بعد از عبور قرن‌هایی چند

دنیا میان هاله‌ای ترسان

هر گوشه‌ای آتش به پا بود و

خاورمیانه چون جهنم بود

از مرزهای خانگی رد شد

تا امنیت را مستقر سازد

چون شیر از هر تیر رد می شد

او پیرو خط محرم بود

هرگز به رسمیت نمی‌دانست

مرز یهودی‌های غاصب را

وقتی مصمم بود برخیزد

تفسیر او اللهُ اعلم بود

نامش به گوش جبهه‌ی دشمن

چون لشکری از شیرمردان بود

قاسم سلیمانی فراتر از ،

جان‌برکفان کل عالم بود

با موج‌های سرکشش شورید

تا منطقه آسوده‌تر باشد

دریا نمی‌گنجد درون تنگ ،

دنیا برای وسعتش کم بود

مانند کوفه ، بستر بغداد ،

آبستن یک فتنه‌ی دیگر

وقتی که شب از نیمه‌اش رد شد ،

هر ثانیه درگیر ماتم بود

انگشتری که یادگار اوست ،

در خون رنگینش شناور شد

چیزی که از ایران به جا می‌ماند

یک خانه‌ی لبریز از غم بود

هرچند ما را غرق ماتم کرد

ما سوختیم اما نپاشیدیم

بر عهد خود ثابت‌قدم ماندیم

این خانه از شالوده محکم بود

شعر شعبان کرم دخت، عضو محفل ادبی استان مازندران

"ما ملت امام حسینیم''

ای مرد، ای بزرگ، روان است خون تو

زیباترین صدای جهان است  خون تو

از قله، قله های  دل بیقرار ما

بعد از تو نیز در فوران است خون تو

تا ''ملت حسین" در آفاق زنده هست

در متن شعر، راز عیان است خون تو

روشن ترین چراغ جهان است، تا هنوز

یعنی: که آفتاب، نشان است خون تو

جاری ست خون سرخ تو در هفت شهر عشق

اصلا چه حاجتی به بیان است خون تو

اصلا چه حکمتی ست، به زیبایی غزل

راز همیشه ی دل مان است خون تو

تا زنده ایم از نفست حرف می زنیم

شعر همیشه های زمان است خون تو

تو مرد جاودانه ی خون و شهادتی

تا هست آفتاب، روان است خون تو

مجنون چشم های 'سلیمانی' توایم

مثل حضور صبح دمان است خون تو

سردار آسمانی ما ، ''قاسم''  زمان

وقتی زمین کم است، برو، سوی آسمان

ای چشم هات مثل دو آیه جهاد، باز

سربند هات ماند به دست مجاهدان

ای ''اسم اعظم'' تو حماسه در این دیار

'' انگشتری'' بگیر از ''اهریمن'' زمان

''طالب'' کجا و ''قاعده ی'' عاشقانه ات

''داعش'' کجا و آن همه ایثار ناگهان

''لبنان ، عراق ، شام ، یمن''، همچنان پر است

تصویر پایمردی آن جان مهربان

حالا دوباره قبضه ی شمشیر را بگیر

مثل همیشه، شر جهان را فرو  نشان

ای ''محور مقاومت'' ما نگاه تو

تا فتح راستین دگر، پیش ما بمان

اصلا حماسه ی دگر سرزمین ماست

خونی که از گلوی تو بر خاک شد روان

زنده ست، تا همیشه به زیبایی غزل

تصویر استوار تو در خاطر جهان

ساعت از یک گذشته بود انگار

خواب بودیم ما و او بیدار

خواب بودیم ما و او  آرام

خلوتی داشت با خودش انگار

خواب بودیم ما و جاری بود

بر لب او  ترنم  دیدار

آتشی ناگهان تنوره کشید

آتشی با زبانه ی بسیار

مرد با چشم بیقرار آمد

به تماشای آتش اسرار

''قاسم'' هشت سال شیدایی

''قاسم'' هشت سال شور و شعار

''قاسم'' هور، ''قاسم'' اروند

''قاسم'' فکه، کرخه و سومار

''قاسم'' چفیه، ''قاسم'' سربند

''قاسم'' کوه، ''قاسم'' نیزار

آه ، از آن  ''خاتم  سلیمانی''

آه، از آن مرد، مرد بی تکرار

آه، قرآن  کوچک  جیبی

آه، آن لحظه های حسرت بار

ما در آیینه ها  چه می دیدیم

آن شب گریه، آن شب دشوار

مرد  پا شو، دوباره حرف بزن

 علم بیقرار را بردار

شانه به شانه ی ابو مهدی

گام  در راه تازه ای بگذار

دست از تن جدای تو یعنی:

با  ابوالفضل  می کنی  دیدار

نام تو تا همیشه ی  تاریخ

تابلویی ست بر سر  بازار

مگو که نیستی، ای جان، هنوز با مایی

دوباره ''فاطمیه'' آمد و تو این جایی

میان مجلسی و اشک می شوی نم نم

میان این همه عاشق، چه خوب پیدایی

محب ''فاطمه ای'' ، عشق را تو می فهمی

هنوز هم نفس عاشقان ''زهرایی''

تو آن ستاره ی شب های بیقراری ما

تو آن بلندترین، با شکوه افرایی

سزای دست تو آن ''خاتم سلیمانی'' ست

که فاتح همه ی سرزمین دلهایی

هنوز آینه می ریزد از دل و دستت

هنوز پنجره باز است، سمت شیدایی

تکان دست تو آن دورها تماشایی ست

تو از کرانه ی صبحی دوباره می آیی

هنوز بوی حرم می دهد نفس هایت

چو "قاسم ابن حسن'' در رکاب مولایی

نشستی و غزل عاشقانه  می خوانی

هنوز هستی و همسایه ی دل مایی

شعر الهام نجمی، عضو محفل ادبی امیرکبیر؛ شهرستان کرج استان البرز

برای شهید حسین پورجعفری( صمیمی ترین دوست حاج قاسم) بر اساس نامه ای سردار به شهید پورجعفری:

 شمردم‌ دانه دانه لطف های بی کرانت را

مگر که می شود پنهان کنم لطف عیانت را؟

رفیق روزهای سخت من، لبخندهایت بود

 صمیمانه برایم بذل کردی مال و جانت  را

هزاران ریشه داری در دلم ای مهربان آری

که دنیا می شناسد با من اوج داستانت را

شبیه آسمان قلبت پر از شوق رهایی بود

شهیدانه بنا کردی کنار من جهانت را

کبوترهای زخمی بال بودیم و رفیقانه

گشودی رو به قلبم دست های آسمانت را

نوشتم نامه ای دنیا بداند بعد تو این را

خدا فهمید تنها قدرِ قلب مهربانت را

هزاران رود از سرچشمه ی چشم تو جوشانند

که دور از هر نگاه تو چنین بیمار و حیرانند

نگاهت نور قسمت می کند در بین تاریکی

تو را ای نور هر هفت آسمان دلتنگ و خواهانند

شهیدان زیادی را مرید راه خود کردی

《شهیدان زیادی پشت چشمان تو پنهانند》

شهادت را سپاهت چون کویری تشنه می خواهد

رفیقانت، بسیجی ها، همه دلتنگ بارانند

تو هم رفتی و من در گوشه گل زار میدیدم

کجائید ای شهیدان خدایی باز می خوانند

 همیشه جوشش خونت دورن جانمان جاری ست

چه دریایی از آن در رگ  رگ ایران مان جاری ست

نمیدانم که این چشمان تو راز عجیبش چیست

که از آنها رشادت بر دل و ایمان مان جاری ست

تو آن عهدی که با دل هایمان در راه حق بستیم

بدان نامت همیشه بر لب و پیمان مان جاری ست

برای انتقام سخت، همچون سیل و طوفانیم

شهادت آرزوی ما و از چشمان مان جاری ست

چه سیلی می شود وقتی، که قومت را فراخوانند

که فریاد انا القاسم به هر گُردان مان جاری ست

چنان دلدادگان راه تو تا پای جان  هستیم

بر آن عشق ایم که همواره تا پایان مان جاری ست

شعر حسن کرمی نور، عضو محفل ادبی هگمتانه استان همدان

برای شهید آسمانی سردار سلیمانی

صبح جمعه خبر چه سنگین بود

حاج قاسم امیر دلها رفت

عاشقانه به سوی معبودش

پر گشود وبه عشق مولا رفت و

دل یک امتی پر از خون شد

داغدار تو آسمان گردید

و زمین رخت غم به تن پوشید

اشک از چشمها روان گردید و

روز تشییع آسمانی تو

روز اشک و طلوع ماتم بود

رستخیزی عظیم در هر شهر

شورشی در تمام عالم بود و

رفتی اما به رسم خونخواهی

علمت بر زمین نمی ماند

نسل فردا شکوه شعر ترا

از گلوی حماسه  میخواند و

این که پایان داستان تو نیست

این شروع تجلی فرداست

تا غروب تمام بد خوا هان

این ره جاودانه پا بر جاست     

شعر زینب دولتخواهی، عضو محفل ادبی شهرستان دامغان استان سمنان

  داغ سنگینی است که بر قلب مادر ریخته

هر طرف رو می کنی، گل های پرپر ریخته

کربلا یک بار دیگر در زمین تکرار شد

یک طرف دستان قاسم، یک طرف سر ریخته

تشت شب شد غرق در خونابه از ظلمی عظیم

خون سرداری بزرگ از نسل حیدر ریخته

سرنگون کردند جامی را، گمان کردند که

از لبان مست جام عشق، ساغر ریخته

حوض کوثر تشنه تر از اوست بر لب های او

باده از این جام در یک جام دیگر ریخته

غافلند از این که بی یاور نمی ماند علی

گرچه یک دریا سرشک از چشم رهبر ریخته

 خطاب به آمریکا: مرگ بر آمریکا

خواستی باشد فقط در خاک، نامی از خودت

رد شدی در ظلم کردن چند گامی از خودت

روز و شب در بستر سرد عروسی مرده ای

تا بگیری به خیال خویش کامی از خودت

خون مردان زیادی خشک شد بر خنجرت

قطره قطره تا بگیری انتقامی از خودت

مرگ بر تو! باز داغی از تو بر دل ها نشست

غافلی از اینکه افتادی به دامی از خودت

همصدا هستند با هم کوچه ها و شهرها

می رسد تنها به گوش تو پیامی از خودت

لحظه ای حتی شریک ظلم تو شیطان نشد

اقتدا کردی دوباره به امامی از خودت

جای خود بنشین که عهد کدخدا بازی گذشت

کور خواندی، نشنوی حتی سلامی از خودت

خانه ای در قعر تنهایی خود آماده کن

از همین حالا بخوان حسن ختامی از خودت

شعر مهدی گنجی، دبیر محفل ادبی ترنم استان کرمان

مثل موشک که به فرمان سپاه افتاده

لب فرو بستم و کارم به نگاه افتاده
خبر از حادثه آمد که ورق برگشته

عشق در معرکه گریه و آه افتاده

پاره های بدنت پاره ای از پیکر ماست

موج خون است که در شهر به راه افتاده

یک طرف پیرهن خونی سردار سپاه

یک طرف دست جدا گشته ماه افتاده

خاک بر سر شده بودیم و نمیفهمیدیم

چه بلایی در این روز سیاه افتاده

به خدا سخت تر از رفتن سرباز وطن

انتقامی است که از داغ تو راه افتاده

قسمت آن بود که تسلیم شهادت بشوی

دست تقدیر به تقسیم پگاه افتاده

تن و تابوت غریبند ولی در دل قبر

جان پناهیست که جان رفته، پناه افتاده