منو

محفل ادبی با عنوان «راویان بالندگی» در استان کرمان برگزار شد؛

بزرگا اماما تو را دوست داریم

همزمان با چهل و دومین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی محفل ادبی مجازی «راویان بالندگی» با حضور مرتضی امیری اسفندقه، غلامرضا کافی، حامد حسینخانی و شیما مظهری صفات به میزبانی اداره کل کتابخانه های عمومی استان کرمان برگزار شد.

به گزارش روابط عمومی اداره کل کتابخانه های عمومی استان کرمان، محفل ادبی مجازی «راویان بالندگی» همزمان با چهل و دومین سالگرد پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی با حضور احمد وفائی، مدیرکل کتابخانه های عمومی استان کرمان و شاعران مطرح ملی و استانی مرتضی امیری اسفندقه، غلامرضا کافی، حامد حسینخانی و شیما مظهری صفات و یادبود زنده یاد طاهره صفارزاده، با اجرای مهدی گنجی، دبیر محفل ادبی ترنم در اداره کل کتابخانه های عمومی استان کرمان برگزار شد.

مدیرکل کتابخانه‌های عمومی استان کرمان با اشاره به خدمات بی شمار نظام و انقلاب اسلامی، اظهار داشت: نظام اسلامی خدمات متعددی به مردم ایران ارائه کرده است که نعمت امنیت و اقتدار از مهم ترین آن ها است.

وفائی در ادامه ضمن گرامیداشت یاد و خاطره زنده یاد بانو صفارزاده، گفت: اهداف و آرمان‌های یک ملت از زبان شاعران انقلابی شنیدنی و تاثیر گذارتر است.

گنجی، دبیر انجمن ادبی ترنم با گرامیداشت یاد و خاطره طاهره صفارزاده، عنوان کرد: وی به دلیل مطالعات و تحقیقات ادبی، به معرفی زبان و سبک جدیدی از شعر با عنوان شعر طنین توفیق یافت.

در این مراسم حامد حسینخانی، مرتضی امیری اسفندقه، غلامرضا کافی، شیما مظهری صفات و محمدحسن اسفندیارپور به قرائت اشعار خود پرداختند.

در پایان این مراسم، از شعرای برگزیده تقدیر شد.

شعر غلامرضا کافی برای حضرت امام خمینی (ره)

مهین یادگارا زمین را زمان را
بلندا نگارا همین را هم آن را

بلندا نگارا مهین یادگاری
تو این خاک خونرنگ غیرت نشان را

زهی صیت نامت ز عالم فراتر
زهی عطر نامت گرفته جهان را

حنیف مقدم خلیل معاصر
که در هم شکستی ستمکارگان را

تو زنجیر زجر زبونان بریدی
هم از یاوه گویان بریدی زبان را

سر سرکشان را به چنبر کشیدی
که گردن شکستی تو گردن کشان را

ستم می‌گریزد ز درگاهت آری
که درخاک غلتیده آن آستان را

صلابت تو از کوه داری؟ زهی سهو
که کوه از تو دارد شکوه گران را

هم از شانه‌های تو دارد نشانی
اگر صخره بر خود نبیند تکان را

گره خورده با دین چنان صیت نامت
که فریاد تو یاد آرد اذان را

سلاح تو ایمان قرین تو قرآن
بریدی امان شاه صاحب قران را

نه تیغ و نه ترگ و نه هیهای لشکر
نه در کف گرفتی عنان و سنان را

نه اسبان تازی ز جیحون جهاندی
نه تسخیر کردی قلاع فلان را

نه بازو شکستی نه بارو گشودی
نه در بند کردی فلان خاندان را

نه تاج زمرد نه تخت زبرجد
نه بر تن قبا دوختی پرنیان را

چه کردی که این خیل مشتاق محروم
به درگاه تو تحفه آورد جان را

حکومت به دل‌ها مرام شما بود
که لرزاند تا بن دل حاکمان را

زهی فکر و تدبیر پیرانه تو
که در شورش آورد خیل جوان را

بزرگا اماما تو را دوست داریم
و هم نزهت نهضت جاودان را

گران بود داغ تو بر خلق زیرا
گرفتی تو از خلق خواب گران را

تو گفتی به اعجاز کشف و شهودت
که اسلام گیرد کران تا کران را

زمان چشم دارد به آن روز موعود
تماشای موعود صاحب زمان را

که خاک از فراوانی سبزه و گل
خجالت دهد باغسار جنان را

جهان از تماشای او گر بگیرد
بسوزاند از غمزه ای کهکشان را

ببخشد به یعقوب‌ها چشم بینا
بگیرد ز ایوب‌ها امتحان را

بسی راز ناگفته را سر گشاید
بشوید هم از گرگ کنعان دهان را

بزرگا اماما تو را دوست داریم
و هم انقلاب بزرگ جهان را!

شعر مرتضی امیری اسفندقه برای شهید احمد زارعی

خاموش، دلشکسته، متین، با وقار بود

یادش بخیر باد، چه شب زنده دار بود

آرامشی به پاکی یک صبح زود داشت

از روستاییان ِ سرِ چشمه سار بود

گل‌ها برای دیدن او چانه می‌زدند

هم صحبت نسیم ، رفیق بهار بود

آرام و نرم زمزمه می‌کردو می‌گریست

از نسل جویبار ، خود جویبار بود

می‌گفت: کوچ راز نخستین زندگی‌ست

از این زمین سرد به فکر فرار بود

انگار از ظهور ضُحی اطّلاع داشت

چشم انتظار بود که چشم انتظار بود

یاران توان درک غمش را نداشتند

درد دلش زیاد، غمش بی‌شمار بود

بگذار تا که حق سخن را ، ادا کنم

بودای نفس کشته‌ی این روزگار بود

شعر شیما مظهری صفات برای فرزند امام راحل (ره)


اسفند، ماه توست زمانی که داشتی می آمدی به سمت جهانی که داشتی

اسفند می شوی که بسوزی برای آن اردیبهشت های جوانی که داشتی

دریای انقلاب جهان شکل می گرفت از رودهای در جَرَیانی که داشتی

باید نوشت نامه تقدیر دیگری در پاس رنج ها و توانی که داشتی

تکلیف مشق های شما روشن است از آن بابای خوب و لقمه نانی که داشتی

احساس می کنم که تو هستی و می وزی در کوچه با صدای روانی که داشتی

من خاک های کل جهان را ورق زدم پرسیدم از کویر، نشانی که داشتی

اسفندِ آخر آمد و آرام رفت و بست چشمان تا ابد نگرانی که داشتی

دیدند رد پای شما را بر آسمان رفتی درست مثل زمانی که داشتی