در چهارمین جلد از کتاب «هدهد سفید» منتشر شد؛ «شبیه»؛ نمایشنامه‌ای تک پرده‌ای برای نوجوانان «شبیه» عنوان نمایشنامه‌ای از ابراهیم قربان­پور است که برای اجرا توسط نوجوانان در چهارمین جلد از کتاب «هدهد سفید» منتشر شده است. این نمایشنامه تک پرده‌ای که با نقش‌آفرینی پنج بازیگر نوشته شده، ماجرای نوجوانانی است که قصد دارند با استفاده از کتاب‌های کتابخانه و در ادامه با کمک کتابدار آن، تعزیه ماه محرم امسال را در محله خود برپا کنند.

به گزارش پایگاه اطلاع‌رسانی نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور، در بخشی از چهارمین جلد کتاب «هدهد سفید» که شامل نمایشنامه‌ای با عنوان «شبیه» نوشته ابراهیم قربانپور است، می‌خوانیم: 

نمایشنامه در یک پرده اتفاق می افتد. همه ی اتفاقات در یک کتابخانه می گذرد و تمامی نقش ها را می توانند خود بچه هایی که نمایشنامه را می خوانند بازی کنند، حتی نقش بزرگ ترها را. نیازی به تغییر چهره ی جدی یا اسباب خاصی برای صحنه ها نیست. کافی است بیننده متوجه تغییر نقش ها و... بشود. نمایشنامه برای پسرها نوشته شده اما دخترها هم می توانند فقط با تغییر نام شخصیت ها آن را اجرا کنند.


اشخاص نمایش

کتابدار/ میانسال

میرزا احمد معین/ سالخورده. تعزیه گردان سابق

حامد/ نوجوان

نیما/ نوجوان

سعید/ نوجوان

علی/ نوجوان


صحنه

کتابخانه شامل پیشخان مقابل کتابدار و چند میز و صندلی. یک روز صبح زود در کتابخانه. کتابدار در حال مرتب کردن وسایل جلویش است. حامد و نیما وارد می شوند.

حامد  سلام.

نیما  صبح به خیر.

کتابدار  تموم شده.

نیما  چی؟

کتابدار  نون دیگه! پخت نداریم. چه خبره اول صبحی؟

حامد  تو برو پیداش کن. من برای آقای رجایی توضیح می دم.

نیما می رود.

کتابدار  خب؟

حامد  خب چی؟

کتابدار  توضیح دیگه. مگه نموندی توضیح بدی؟ چه خبر شده که این چند روز سر صبح می آیید کتابخونه؟

حامد  چیزه. یعنی ما خودمون هم دل مون می خواد صبح ها بخوابیم ولی مجبوریم.

کتابدار  مجبورید؟

حامد  آره دیگه. مگه ندیدی اون کِی می آد این جا؟

کتابدار  کی زود میاد؟

حامد  ای بابا. کی چند وقته هر روز صبح می آد این جا؟

کتابدار  آمیرزا احمد... 

میرزا احمد معین وارد کتابخانه می شود. یک پایش تا بالای زانو در گچ است، عصا دارد و دستی هم که عصا را با آن نگرفته به گردنش آویزان است.

معین  سلام علیکم.

حامد  سلام آمیرزا. (به کتابدار) آره دیگه من همون کتابی که شما گفتید رو برمی دارم. شما هم چیزی به کسی نگید. (با عجله می رود).

کتابدار  عجب!

معین  از کی جواب سلام علیکم شده عجب، آقای رجایی؟

کتابدار  ببخشید. سلام. می بینی شون؟

معین  بله! ماشاالله. ماشاالله، سحرخیز. حاضر به یراق. سر صبح و کتاب. بارک الله.

کتابدار  همینش عجب داره آمیرزا. تابستون، اون هم این ساعت اینا این جا  چی کار می کنند؟

معین  چی کارشون داری بابا؟ بَده صبح میان کتابخونه؟ مگه من و تو این جا نیستیم؟

کتابدار  من شغلم اینه آمیرزا. شما هم اگه از موتور نیفتاده بودی الآن این جا نبودی. داشتی بساط تعزیه رو جور می کردی.

معین  دست به دلم نذار بابا. پارسال همین وقت داشتیم با محمدآقای شما، مجلس حرّ رو مشق می کردیم. چه صدایی داشت بابا، چه صدایی. امسال ندیدمش این دور و بر.

کتابدار  اتفاقاً اون هم پیگیر تعزیه شد تلفنی. گفت هر موقع آمیرزا امر کنه می آییم دست بوس. گفتم بعیده امسال آمیرزا بتونه از این کارا بکنه.

معین  توفیقش رو از من گرفت امام شهید، بابا. وگرنه کاری نبود که من توش دربمونم. حتی سال خشکسالی هم تعطیل نکرده بودم بساط تعزیه رو. ولی امسال... 

کتابدار  غصه نخور آمیرزا. همه حال شما رو می بینند. کسی توقع نداره.

معین  من با بقیه چی کار دارم بابا. من دلم می خواست چراغ این تکیه خاموش نشه هیچ سالی.

حامد بدون صدا نزدیک آمده است.

حامد  اهوم.

کتابدار  باز  چی شده حامد؟ چیزی می خوای بپرسی؟

حامد  از شما نه. از آمیرزا.

معین  من؟

حامد  بله. ببخشید آمیرزا معجر یعنی چی؟

کتابدار  معجر؟ چه کتابی برداشتید حامد؟ مگه نگفتم قاطی کتاب های بزرگ ترها زیاد نپلکید.

معین  حالا حرص خوردن نداره که بابا. معجر که چیز ناجوری نیست. معجر یعنی چارقد باباجون. یعنی روسری.

حامد  ممنون.

حامد می رود.

کتابدار  عجب!

معین  عجب نداره دیگه بابا. چی کارش داری بچه رو؟

کتابدار  اینا یه ریگی به کفش شون هست آمیرزا. می دونی دیروز شما که رفتی،  چی اومده بود می پرسید؟ می گفت «از قفا» یعنی چی. وقتی گفتم یهو اشکش دراومد. بعد هم رفت. اینا این دو، سه روز یه چیزی شون می شه. وگرنه اینا تا پریروز سوار جاروی مش رحیم می شدند ادای هری پاتر رو درمی آوردند.

نیما آرام وارد می شود.

کتابدار  باز چه لغت سختی می خوای بپرسی نیما؟ ها؟

نیما  از شما نه... 

کتابدار  بله! از من نه. از آمیرزا.

نیما  ببخشید آمیرزا، سبط یعنی چی؟

کتابدار  سبط؟

معین  باباجون کتابی که این قدر کلمه هاش سخته، واسه شما خوب نیستا.

نیما  می دونم. ولی لازمه.

کتابدار  لازمه؟

معین  سبط یعنی نوه بابا. مثلاً تو می شی سبط حاج غلامعلی بزاز.

نیما  ممنون.

نیما می رود.

کتابدار  آمیرزا شرط می بندم یه دردسری پشت این سؤال پرسیدن ها هست. این خط، این نشون.

معین  تو هم خیلی به این بچه ها بدبین شدی بابا. از تو خیابون ول گشتن که بهتره. حالا گیرم گنده تر از سن و سال شون کتاب بخونند. قرآن خدا غلط می شه؟ اون شاهنامه ی من رو بده ببرم ببینم آخر این کیخسروی بیچاره  چی کار می کنه.

کتابدار  شما بفرمایید سر میز، من میارم براتون. این طوری سخت تونه.

معین  دستت درد نکنه بابا. خیر ببینی.

قبل از این که حرکت کند حامد، نیما و دو پسر دیگر با عجله وارد می شوند.

معین  چه خبره؟ یه ذره یواش تر.

حامد  ببخشید آمیرزا. یه سؤال؟

کتابدار  این دفعه دیگه چه لغتیه؟

نیما  نه هیچی. ببخشید آمیرزا می شه این دو تا رو نگاه کنی؟

علی  سلام.

سعید  سلام.

معین  سلام بابا، سلام.  چی شده؟

نیما  خوب قیافه هاشون رو نگاه کنید لطفاً.

معین  چیزی شده بابا؟ یرقانی، آبله مرغونی چیزی گرفتند؟

حامد  وا! این چه حرفیه آمیرزا؟

معین  پس چی؟ فالگیریه؟

حامد  ای بابا. ما اهل این حرفاییم آخه آمیرزا؟ شما یه دقیقه اینا رو نگاه کن.

معین  دیدم باباجون.

حامد  خب شماها برید (علی و سعید می روند). دیدی قیافه شون رو آمیرزا؟

معین  آره. چیزی نبود.

نیما  سعید صورتش رو تازه بخیه کرده. دیدید جای زخم رو؟

معین  آره.

نیما  علی هم چشماش همیشه سرخه. اشک نداره چشمش زود زود سرخ می شه.

معین  خدا شفاش بده.

نیما  به نظر شما کدوم شون چیزترند؟ یعنی ناجورترند؟

معین  ناجور؟

نیما  یعنی چیز دیگه. آدم  بدتر. کدوم شون آدم  بدترند؟ یعنی آدم  بد بهتری اند.

معین  لا اله الا الله! این حرفا یعنی  چی باباجون؟ حالت خوبه؟

حامد  ببخشید، نیما منظورش رو درست نرسوند. منظورش اینه که اینا کدوم شون شمرتره؟

معین  شمرتر؟

حامد  چیزه یعنی. یعنی کدوم شون بیشتر ممکنه شمر باشه تا اون یکی؟

معین  بابا شماها دیشب کم خوابیدید فکر کنم.

نیما  بیا بریم. سوتی دادی.

نیما و حامد می روند.

معین  (به کتابدار) تو فهمیدی اینا چشونه باباجون؟ من نگران شون شدم.

کتابدار  نه اتفاقاً من تازه خیالم راحت شد.

معین  راحت شد؟

کتابدار  الان می گم بهت آمیرزا. فقط این که اگه چند نفر پیدا بشن پایه ی کار، می تونی واستی بالا سرشون تعزیه ی امسال رو راه بندازی؟

معین  معلومه بابا. من از خدامه.

کتابدار  نفهمیدی اینا چشون بود؟

معین نه.

کتابدار  نیما! حامد! یه لحظه بیایید این جا. کتاب رو هم بیارید!

حامد و نیما پیش می آیند.

کتابدار  کتاب رو بگیرید بالاتر.

حامد  کدوم کتاب؟

کتابدار  همونی که دستته. بگیرش بالا.

نیما  چیزه.

کتابدار  حدسم درست بود؛ نه؟

معین  به من هم می گین چه خبره؟

کتابدار  آمیرزا معرفی می کنم. نسخه خون های تعزیه ی امسال جلوت ایستادند. متن شون رو هم حفظ کردند.

معین  واقعاً؟

کتابدار  بخونید بچه ها.

حامد و نیما روبه روی هم می ایستند و خواندن بخشی از تعزیه ی حر بن یزید ریاحی را شروع می کنند:

حامد

ایا حر حسین است سبط پیمبر

بکن از حریمش زمانی کناره

بکن رحم بر کودکان و صغیران

که افتاده بر جان طفلان شراره

نیما

ایا حر سکینه ز خوف تو پر زد

به این بی کسانم نما یک نظاره

ایا حر حذر کن تو از آه زینب

نباشد برایش دگر راه چاره


  
کد خبر18963
بيشتر
 
تعداد بازديد اين صفحه: 16