در عصر شعر مجازی «سرباز ایران، سردار آسمانی» شاعران در سوگ سردار سلیمانی شعرخوانی کردند؛ در خاطر ما مانده‌ است انگشتر خونین تو بخشی از اشعار شاعران در سوگ سردار سلیمانی ، در عصر شعر مجازی « سرباز ایران، سردار آسمانی» بدین شرح است.

به گزارش پایگاه اطلاع‌رسانی نهاد کتابخانه های عمومی کشور، عصر شعر مجازی «سرباز ایران، سردار آسمانی» همزمان با سالگرد شهادت سپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی چهارشنبه ۱۰ دی ماه با حضور سردار حسنی سعدی، از همرزمان شهید، مهدی رمضانی، معاون توسعه کتابخانه‌ها و ترویج کتابخوانی نهاد، احمد وفائی، مدیرکل کتابخانه های عمومی استان کرمان و با حضور جمعی از شاعران مطرح و دبیران محافل ادبی کتابخانه های عمومی کشور، به میزبانی اداره کل کتابخانه های عمومی استان کرمان برگزار و از طریق اسکای روم به صورت آنلاین پخش شد.

در این نشست شاعران سرشناش کشورمان به شعرخوانی پرداختند که در ادامه می خوانید.


عاطفه جوشقانیان:

دو تا رفیق که پیروز داستان همند

دو تا رفیق که همواره قهرمان همند

دو تا رفیق که پرواز یاد هم دادند

دو تا رفیق که قد قامت اذان همند

دو تا رفیق که فریادهایشان یکدست

همیشه در همه جا قدرت بیان همند

و دست بر سر زانوی هم بلند شدند

دو تا رفیق که انگیزه و توان همند

رفیق های صمیمی، رفیق های شگرف

پس از شهادتشان نیز میهمان همند

سلام بر تو و بر غربت ابومهدی

دو تا غریب که در هرکجا نشان همند

تو آنقدر پدری کرده ای که میبینیم

تمام شهر پس از تو برادران همند

شما کبوتر صحن دو آسمان بودید

دو تا رفیق که حالا هم آشیان همند


مرضیه فرمانی:

ما در پی خونخواهی‌ات تا پای جان می‌ایستیم

ما با توایم و از توایم ما هیچ جز تو نیستیم

.

موجی به راه افتاده از مختارها، عمارها

برخاسته از خاک عشق در هر زمان سردارها

.

این خاک چون تو دیده است سردارهایی بی‌شمار

در قلب جنگل‌های سبز سربازهایی سربه دار

.

فرمانده‌ی دل‌ها تویی ای تو شهید راه عشق

یک نیم قلبت کربلا یک نیم دیگر در دمشق

.

در خاطر ما مانده‌ است انگشتر خونین تو

می‌بارد از غم آسمان بر پیکر خونین تو

.

ما دل به دریا می‌زنیم چون موج‌های بی‌امان

دریا تویی، ساحل تویی هرسویی از تو یک نشان

.

شرمنده کرده عشق را شور مسلمانی تو

دل‌های ایرانی شده‌ست ملک سلیمانی تو


منوچهر پروینی حامد:

وقتی به راز خلوت حق راه برده ایم

دل را به دست لطف نگاهش سپرده ایم

.

ما را خدا بس است برای خرید جان

نقد است چون معامله اش، نیک برده ایم

.

ما عاشقیم و زنده به عشق است جان ما

هرگز گمان مدار و مپندار مرده ایم

.

سبزیم همچو سرو سرافراز و سربلند

آزاده ایم و جور خزان را نبرده ایم

.

از جان خــویش گَـردِ تعــلق زدوده ایم

از لوح دل  غبــار غریبـی ستـــرده ایم!

.

جا مانده ایم با دل تنگی به روی دست

هم  داغدار لاله و هم زخــم خورده ایم!

.

هم جـَور یار دیده و هم نَخــوتِ رقیـب

از دیدن دو رویی دوران فســرده ایم!

.

هر غــم که دیده ایم ز اَبنـایِ روزگـــار

دندانِ صبــــر بر جگـرِ خود فشــرده ایم

.

ما عاشقیم و زنده به شوق شهادتیم

با تیغمان کشند اگر هم،   نمرده ایم

.

هرجا که خصم هست، سپر کرده سینـه را

در پشت پرده خنجر اگر هست، گُرده ایم

.

حرفی نمی زنیم ز سود و زیان خویش

نابیم همچو زر، اگر  الماس خرده ایم

.

در هر غبار فتنه که حق  ناپدید گشت

خود را زحامدان شهیــدان شمرده ایم


حسن پاکزاد:

.

آه می کشم

برای لحظه ی دوباره دیدنت

که حسرت نگاه تو به چشمهای من رسوخ کرده است

و یک خبر

درست صبح جمعه ای غریب

دل مرا کلوخ کرده است

چطور می شود شنید و دق نکرد

چطور می شود بدون تو قدم زد و نسوخت

منی که با تو بارها پیاده تا زیارت حسین (ع) رفته ام

مسیر اربعین

 گواه روزهای هفته ام

هنوز پشت کوله های یک یک مسافران

کنار مهر و جانماز و صفحه ی دعا

نگاه تو

درست با همان همیشه ها

ردیف می شود

جهان به یمن خنده های تو لطیف می شود

شهادت تو را شنیده اند

به ذکر های نیمه شب کنار ساحل فرات

قنیطره. حماه

خرابه های موصل و قنوت های ماه

به خوب بودن تو بارها شهادتِ صریح داده اند

.

.

کفن به دست خانه خانه تا طلوع رفته ای

تا سراغ پاره های ماه

یادگار های دوستان روزهای رزم و بزمگاه

با دو چشم خسته از غبار

.

لمس کرده ای رد امضای نور را

 روی پاره های این کفن

بخواب

ای شهید خسته ی وطن


فراز ملکیان:

.

نقل است شمع خیمه را خاموش کرد و گفت

من بیعتم را از شما برداشتم یاران

هرکس نمی خواهد بماند راه او باز است

هرکس بماند کشته خواهد شد در این میدان

.

آن شب فقط از بین جمعیت یکی برخاست

آن هم صدای گریه ی اصحاب مولا بود

در خیمه جای هیچ کس خالی نبود آن شب

هرچند که... اندازه ی کل جهان جا بود

.

نقل است این یاران گلچین، ظهر عاشورا

مثل گل پرپر که روی خاک افتادند

سرهای آن ها را میان بارش شمشیر

مولا به دامن داشت هنگامی که جان دادند

.

تنها که شد نقل است وقتی رو به میدان کرد

بیش از خودش دلواپس چشمان زینب بود

در ظاهر آن کس که به میدان زد حسین اما

در اصل آن که رفت میدان جان زینب بود

.

حالا تصور کن که چندین قرن بعد از او

مردی بیاید جانفدای زینبش باشد

وقتی که فکر و ذکر بعضی ها امان نامه ست

لبیک یا زینب فقط روی لبش باشد

.

وقتی چراغ روضه خاموش است بعضی ها

شاید بمانند عده ای شاید که برخیزند

چیزی که می دانم فقط این است، کم هستند

آن ها که مثل حاج قاسم اشک می ریزند

.

وقتی جهانی در رکاب شمر بود او ماند

چون در سرش فکر دفاع از حرم را داشت

هم در عراق او داشت می جنگید هم در شام

پس حاج قاسم حکم شمشیر دو دم را داشت

.

من از ته قلبم یقین دارم چنین مردی

در لحظه ی جان دادنش تنها نمی ماند

تشییع روی دست میلیون ها نفر یعنی

ارباب زیر بار نوکرها نمی ماند


م. میرزا رسول زاده:

آه ای سپاه ابرهه عبرت نمی‌کنید؟

خوف از یلان مهد شهادت نمی‌کنید؟

آری اگر «أَلَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَل» شود

حکم جهادم آید و گاه جدل شود

«سجّیل» سرنگون کند اصحاب فیل را

سنگ است بهره، گُردۀ قومی ذلیل را

جان‌هایتان مگر به کفن جامه نو کند

هر کس که بادکاشته، طوفان درو کند

تار است بعد از این سحر و ظهر و شامتان

تلخ است و تیره هرچه رسد بر مشامتان

گر دیو را نگین «سلیمانی» آرزوست

توخالی است طبلش و پُرمکر و های‌وهوست

«قاسم» به «قاسم» از همه عالم بریده‌ایم

«لبیک یابن فاطمه» را برگزیده‌ایم

ما ملت امام حسینیم و کربلا

شهد است اگر شهادت و نوش است اگر بلا

«لَا تَقْنَطُوا» پیام خدا بود و خوانده‌ایم

جان بر کفیم و در ره الله مانده ایم

آری کداممان به شهادت عطش نبود؟

«محسن» که تیر آخِر این تیرکش نبود

سردارهاست کز پی سردار می‌رسد

آیینۀ شکست به تکرار می‌رسد

بيشتر
 [PageVisit]